تبليغاتX
مموش

مموش

بدون شرح

من دوباره اومدم!!!!

عمری براه دوست  به هر سو شتافتم

تا یافتم که هیچ کسی را نیافتم

چون سایه بی دریغ مرا  پایمال کرد

ان را که سایه وار سر از پی  نتافتم

در پرده ی خیال جهان را نمایشی است

این نکته را ز پرده ی تصویر یافتم

چون نور ارمیده ی مهتابم از صفا

اما دریغ من که بویرانه تافتم

اخر بغیر مرگ ندیدم حقیقتی

چندتن که در طریق حقیقت شتافتم

زین بیش دردسر چه دهم خویش را امیر

انگار باز هم سخنی چند بافتم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 15:30  توسط مموش  | 

بی تو!

دو دریچه

دو نگاه

دو پنجره

دو رفیق

دو همنشین

دو حنجره

دو مسافر تو مسیر زندگی

دو عزیز

دو هم دم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم

قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم اخر قصه اینه

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

دو غریبه

دو تا قلب در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم

دو خاطره

دو نقطه چین

دو تا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

اخر اون همه لبخند و سرود

چشم پر حسادت زمونه بود

دو غریبه

دو تا قلب در به در

دو تا دلواپس این چسمای تر

دو تا اسم

دو خاطره

دو نقطه چین

دو تا دور افتاده ی تنها نشین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 19:6  توسط مموش  | 

بی تو مهتاب...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است .......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 12:32  توسط مموش  | 

###

دلت را بر کسی بسپار که لیاقت داشته باشه.

نگاهت رو به کسی بورز که قلبش برای تو بتپه.

چشمات رو با نگاه کسی اشنا کن که زندگی رو درک کنه.

سرت رو روی شونه کسی بذار که  صدای تپش های قلب تو را بشناسه.

ارامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریا ترین باشه.

لبخندت رو نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشد.

رویا هات رو با چهره کسی تصویر کن که زیبایی رو احساس کنه.

چشم به راه کسی باش که انتظار تو رو کشیده باشه.

عاشق باش!اما عاشق کسی که تک تک سلول هایش تقدس عشق رو درک کرده باشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 16:42  توسط مموش  | 

دیوانگی است که...

که از همه ی گل های رز متنفر باشیم تنها به خاطراینکه خار یکی از ان ها در دستمان فرو رفته...

که همه رویا های خوب را رها کنیم تنها به خاطر اینکه یکی از ان ها به حقیقت نپیوسته است...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شدیم...

که از تلاش و کوشش دست بگشیم به خاطر اینکه یکی از کار های ما بی نتیجه مانده است...

که همه ی دست هایی را که برای دوستی به سوی ما دراز می شوند رد کنیم به خاطر اینکه دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشتند...

که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از ان ها به ما خیانت شده...

که همه ی شانس ها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاش هایمان ناکام مانده ایم...

به امید اینکه از مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم و به یاد داشته باشیم که همیشه شانس ها و دوستی ها و عشق ها و نیرو های دیگری نیز هستند.تنها باید قوی و پر استغامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شاد تر از روز های پیش باشیم!  
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 21:52  توسط مموش  | 

جور دیگر باید دید....

من نمی دانم 

که چرا می گویند:

اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد.

چتر ها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت.

دوست را،زیر باران باید دید.

عشق را،زیر باران باید جست....

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 14:44  توسط مموش  | 

من

سال ها پیش از این،زیر یک سنگ گوشه ای از زمین،من فقط یک کمی خاک بودم،همین،یک کمی خاک که دعایش،پر زدن ان سوی پرده ی اسمان بود،ارزویش همیشه دیدن اخرین قله،کهکشان بود،خاک هر شب دعا کرد،از ته دل خدا را صدا کرد،یک شب اخر دعایش اثرکرد،یک فرشته تمام زمین را خبر کرد،و خدا تکه ای خاک برداشت،اسمان را در ان کاشت،خاک را،توی دستان خود ورز داد،روح خود را به او قرض داد،خاک،توی دست خدا نور شد،پر گرفت از زمین دور شد،راستی،من همان خاک خوش بخت،من همان نور هستم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 19:15  توسط مموش  | 

خوش خیال کاغذی

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست،یه کم از طلای خود حراج می کنی؟،عاشقم با من ازدواج می کنی؟،اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!،تو چقدر ساده ای،خوش خیال کاغذی!، توی ازدواج ما،تو مچاله می شوی،چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی،پس برو و بی خیال باش، عاشق کجاست!،تو فقط ئستمال باش!،دستمال کاغذی، دلش شکست، گوشه ای کنار جعبه اش نشست، گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد،در تن سفید و نازکش دوید،خون درد،اخرش، دستمال کاغذی مچاله شد،مثل تکه ای زباله شد،او ولی شبیه دیگران نشد،چرک و زشت مثل این و ان نشد، رفت اگر چه توی سطل اشغال،پاک بود و عاشق و زلال،او،با تمام دستمال های کاغذی،فرق داشت،چون که در میان قلب خون ،دانه های اشک کاشت....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 17:55  توسط مموش  | 

نامه ای برای....

علاقه و محبتی که سابقا به تو ابراز کردم

 دروغ بود ودر حقیقت نفرت من به تو

 روز به روز بیشتر می شد و هر چه تو را بیشتر می شناسم

به دو رویی و دروغ گویی تو پی می برم

این احساس در قلب من جای می گیرد که بالا خره باید

از هم جدا شویم و به هیچ وجه حاضر نیستم که

روزی شریک زندگی تو باشم،اگر چه دوستی ما هم چون گل های بهاره کوتاه بود ولی

در همین مدت کوتاه توانستم به طبیعت فرو مایه ی تو پی ببرم

بسیاری از اخلاق و صفات برای من روشن شده ومن مطمئن هستم

که این خشونت و تند خویی تو را بالا خره بد بخت خواهد کرد

اگر این دوستی ما سر بگیرد تمام عمر را

پشیمان خواهم شد و خواهم گریست و اگر چه افسانه اشنایی و جدایی از هم جدا بوده است

خوش بخت خواهم بود و لازم است بهت بگویم

این موضوع را هیچ گاه فراموش مکن و مطمئن باش

این نامه راسرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر

باز هم در صدد با من بودن باشی پس از تو می خواهم چون

جواب نامه ام را به نرمی ندهی چون نامه ات سراسر

دروغ و تظاهر است و به دروغ

محبت است ومن تصمیم گرفتم برای همیشه

تو یادگاری های تلخ و عشق را فراموش کنم و چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم

خودم را راضی کنم که دوستت داشته باشم

(حالا اگر می خواهی به محبت و علاقه واقعی من پی ببری می خواهم این نامه را یک خط در میان بخوانی)  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 15:57  توسط مموش  | 

زندگی

شاید ان روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست

زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.

باید این جور نوشت:

هر گلی هم باشی

چه شقایق

چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبار است...

(ولی خودمونیما‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ زندگی باید کرد)  









+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 12:58  توسط مموش  |